طعنه نزن به گريه هام
تنها تو ميموني برام
تنها تو ميشناسي منو
اي پري زاد قصه هام
تنها صداي پاي تو
حرمت خونه ي منه
كاشكي بدوني خواستنت
به قيمت خون منه
تو ساحت نگاه تو
لحظه به لحظه جون ميدم
ميميرمو خاك تنو
به دست آسمون ميدم
داد ميزنم تو كوچه ها
زندگي سهم عاشقاست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خداست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خدست
نميدوني چقدر كمه ، فرصت پروانه شدن، شعله زدن به رسم شب، لذت ويرونه شدن.
من اون قلندر شبم، شعله نمي سوزه تنم، قربوني وصال تو، پوست نجيب پيرهنم.
طعنه نزن به گريه هام
اشكاي تازه تر مي خوام
رسمو وفا نيست كه منو
جا بزاري تو غصه هام
تنها صداي پاي تو
حرمت خونه ي منه
كاشكي بدوني خواستنت
به قيمت خون منه
تو ساحت نگاه تو
لحظه به لحظه جون ميدم
ميميرمو خاك تنو
به دست آسمون ميدم
داد ميزنم تو كوچه ها
زندگي سهم عاشقاست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خداست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خدست
دلم گرفته آسمون ، نمي تونم گريه كنم، شكنجه مي شم از خودم، نمي تونم شكوه كنم.
انگاري كوه غصه ها رو سينه ي من اومده، آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده،
خنده به ما نيومده.
دلم گرفته آسمون
از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي كسي
يه عمره كه دربه درم
دلم گرفته آسمون
از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي كسي
يه عمره كه دربه درم
حتي صداي نفسم
مي گه كه توي قفسم
من واسه آتيش زدنه يه كوله باره شب بسم
دلم گرفته آسمون
يه كم منو حوصله كن
ندون كه از اين روزگار
يه خرده كمتر گله كن
منو به بازي مي گيرن
عقربه هاي ساعتم
برگه ي تقويم مي كنه
لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدمه شكسته تن
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدمه شكسته تن
روزي هنگام سحرگاهان، رب النوع سپيده دم از نزديكي گل سرخ شكفته اي مي گذشت.
سه قطره آب بر روي گل مشاهده نمود كه اورا صدا كردند.
_ چه مي گوييد اي قطرات درخشان؟
_ مي خواهيم در ميان ما حكم شوي.
_ مطلب چيست؟
_ ما سه قطره ايم كه هر يك ازجايي آمده ايم. مي خواهيم بدانيم كدام بهتريم.
_ اول تو خود را معرفي كن.
يكي از قطرات جنبشي كرد و گفت:
_ من از ابر فرود آمده ام. من دختر دريا ونماينده ي اقيانوس مواجم.
دومي گفت:
_ من ژاله و پيشرو بامدادم. مرا مشاطري صبح و زينت بخش رياحين و ازهار مي نامند.
_ دخترك من! تو كيستي؟
_ من چيزي نيستم. من از چشم دختري افتاده ام. نخستين بار تبسمي بودم؛مدتي دوستي
نام
داشتم؛ اكنون اشك ناميده مي شوم.
دو قطرهي اولي از شنيدن اين سخنان خنديدند. اما رب النوع، قطره ي سومي را به دست
گرفت و گفت:
_ هان! به خود بازآييد و خود ستايي ننماييد. اين از شما پاكيزه تر و گران بها تر است.
_ اولي گفت: من دختر دريا هستم.
_ دومي گفت: من دختر آسمانم.
_ رب النوع گفت: چنين است اما اين بخار لطيفي است كه ازقلب برخاسته و از مجراي ديده
فرود آمده است!
اين بگفت و قطره ي اشك را مكيد و از نظرغايب گشت.
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چه صادقانه پذيرفتم...

چه فريبنده آغوشت برايم باز شد...

چه ابلهانه با تو خوش بودم...

چه كودكانه همه چيزم شدي...

چه زود نيازمندت شدم...

چه حقيرانه تركم كردي...

چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظي به ميان آمد...

چه بي رحمانه من سوختم ...

ولي هنوزم دوستت دارم غريبه



من به چشمان قشنگ تو ارادت دارم
پیش پای تو به یک ذره شباهت دارم
به نظر میرسد امروز کمی دلگیری
چشم امید به خوش بودن حالت دارم
شب بارانی و یک خانه پر از تنهایی
دردلم دلهره و شور و قیامت دارم
دردم این است که در اینه تکرار شوم
چه سرم امده از درد شکایت دارم
با تمام نفس خسته ولی میگویم
به فرو رفتن در چشم تو عادت دارم
شب و روزم شده این تکیه کلامم این است
که به چشمان قشنگ تو ارادت دارم
درها به طنين هاي تو واكردم
هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه
بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم
به نماز.در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به
جهان.بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود
گستردن.و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.
ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.
و رها بودم.

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه......![]()
پذیرفتی چه فریبنده......![]()
اغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه......![]()
همه چیزم شدی چه زود...... ![]()
به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم......![]()
چه حقیرانه.......![]()
واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه .......![]()
و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم غريبه ...![]()





